|
|
|
|
|
هوالحق نيني نازم سلام... امروزجمعه است ...و من مثل همه ي جمعه هاي پيش از اين منتظرم تا موعودي كه همه ي خوبيها را به همراه مي آرد از راه برسد و به دستهايمان بفهماند گرفتن دست هاي ديگري چه طعمي دارد.... ميخواهم قصه ي آمدنش را برايت قاب كنم تا هيچ وقت يادت نرود او مي آيد...نيني نازم انگار همه ي اين آدمها آمدنش را از ياد برده اند كه اينقدر بد شده اند... اينقدر راحت از كنار هم ميگذرند... نيني نازم ... ديروز يه مامان ديدم كوچولوتر از من... و نيني اون كوچولوتر از تو...اينقدر كوچولو كه هنوز جرات نكرده بود پاشو از شيكم مامانش بذاره بيرون...مامانش اما خيلي گرسنه و تنها...رنگ صورتش درست مثل اردك نرم روي تختت زرد بود...نيني نازم ... گريه ام گرفته است...ميخواهم فرياد بزنم...اما به كجا ؟! به كي؟!...تو ميگويي فرياد من به آسمان ميرسد تا خدا به آن مامان كوچولو و نيني اش كمك كند؟...تو ميگويي آنكه سبب اتصال زمين و آسمان به هم است صداي مرا ميشنود؟...ما را چه ميشود ...همه چيز را فراموش كرده ايم...دوستمان را...ني ني هاي ناز ديگران را... مادران بي پناه را... خدا را ... و آنكه موجب استجابت دعاست... پانوشت: - باران كاش كمي ببارد ... - يه بوس كوچولو به همين خوشمزگي |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:0 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
هوالحق
ایلیای کوچک من...مامانت امروز ۲۸ ساله میشه ...و این قشنگترین روز تولدیه که دارم ..فقط به خاطر وجودت...ازت ممنونم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:54 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
هوالحق امروز هم يكي ديگر از روزهاي خشك ارديبهشت87 است... مثل اكثر روزها به تو فكر ميكنم و روزهايي كه پيش روي توست... به سالهاي آتي كه انتظارت را ميكشند و ...و ميل عجيبي در من شكل ميگيرد تا بدانم روهاي تو چه فرقي با روزهايي كه من گذراندم خواهد داشت! ... اصلاً روزگار تو چگونه خواهد بود... مردم 20يا30سال ديگر مثل ما هستند... به جاي موبايل چي دست ميگيرند... به جاي PC در خانه هاشان چي دارند ... به جاي كتاب در كتابخانه چي نگه ميدارند ... به جاي موسيقي چي گوش ميكنند... پسرم... ممكن است به حرفهايم بخندي ... درست مثل روزي كه من به تلفن هندلي كودكي مامانم خنديدم... اما پيشرفتي كه آدمهاي اين روزها خيلي خيلي برايش تلاش ميكنند شايد اينقدر هم زندگي تو و همسالانت را شيرين نكند... شايد مثل همان كوچه باغهاي سبز ...همان شب نشينيهاي روي بام تابستان... مثل آدهاي بي آلايش روزگار مادر من... كه من حسرت تجربه كردنش را دارم تو هم بخواهي روزگار مرا لمس كني...اما انگار تنها خاطرات خوش در ياد مادر من مانده...(يافقط خاطرات خوش را نقل ميكند)...اما ايلياي من... روزگار من كنار قشنگيهايش... لحظلتي را دارد كه من هم دوست دارم فراموشش كنم... مثل ديروز...كه مهنازخانوم(كه راه پله هاي آپارتمان ما را تمييز ميكند)... از زندگي خودش گفت... از كليه اي كه به پسرش داده...از دختر مصروعي كه حتي براي انجام سيتي اسكنش پول ندارد... از خانه اي كه قرار است 4ميليون بخرند اما 250هزارتومان آن كم است... و چه بگويم پسرم؟؟!!رنج روزگار تو چه خواهدبود؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:51 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
هوالحق امروز هم يكي از روزهاي خشك ارديبهشت بي باران 87 بود ... تو خوابيده اي و من فرصتي به دست آوردم تا از تو براي تو بنويسم...امروز مثل هميشه با هم بازي كرديم ...خنديديم... و من براي هزارمين بار براي نعمت بودنت خدا را شكر كردم كه تو بهانه ي زندگي ام شدي... چقدر دستهايت را...نگاه كنجكاوت را ...پاهاي كوچكت را... دوست دارم...وچقدر به خاطر بودنت از تو ممنونم... كوچولوي من... دنياي من با حضورت رنگهاي شاديبخشي دارد ...دوستت دارم هزار بار و هزارباره... پانوشت: - مثل روزهاي بعد از سه ماهگي ايليا كه با هم كتابهاي خانوم بئاتريس ميلتر رو ميخونديم فهميدم از خوندن لذت بيشتري ميبره. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:52 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
هوالحق
سلام...اول از همه تولد خودمو تبریک میگم ....دوم از همه میگم که من از اول بهمن ماه ۱۳۸۶ برای اولین باردر زندگیم مامان شدم... مامان یه پسر مومشکی ۳.۵ کیلویی ... و ۵۰ سانتی متری .... قصدم اینه که تجربیات خودمو از این احساس لطیف بنویسم تا وقتی بزرگتر شد همه چی رو در مورد این روزها بدونه... پانوشت: - اسم نینی کوچولوی من ایلیا ست !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:12 توسط مامان
|
|
||